آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

چهار شنبه سوری

چهار شنبه سوری مبارک چهار شنبه سوری صدای ترقه و فشفشه نور افشانی و روشن کردن آتش و... خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشکرت شکر و سپاس بینهایت برای خداوند مهربون که به ما لطف کرد و ما امسال برای اولین بار سه نفری ،من و علی و دردانه کوچکمون آروین در کنار هم چهارشنبه سوری و نوروز را جشن بگیریم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت پسر قند عسلم ، چهار شنبه آخر هر سال چهار شنبه سوریه و امروز اولین چهار شنبه سوری است که تو بامایی و امیدوارم 120 سال با شادی و خوشی این چهار شنبه ها...
23 اسفند 1390

جشن دندونی

سلام سلام صد تا سلام من اومدم با دندونام می خوام نشونتون بدم صاحب مروارید شدم یواش یواش و بیصدا شدم جزو کباب خورا این متن دعوتنامه جشن دندونی گل پسرم بود در روز جمعه مورخ ٢١ بهمن ٩٠من و بابات تصمیم گرفتیم به مناسبت جوونه زدن اولین مرواریدهای زندگیت یه جشن کوچولو و خونوادگی بگیریم برا همین روز ٢١ رو انتخاب کردیم چون روز قبلش پنج شنبه بود و مامانی فرصت داشت تا کارها رو ردیف کنه و فرداش هم ٢٢ بهمن تعطیل بود و باز فراغتی برا جمع و جور کردن خونه بود روز سه شنبه مامانی و بابایی رفتند و حسابی خرید کردند و بعد هم یکی از عکس هات رو انتخاب کردیم و دادیم تا ظاهرکنند و خودمون دنبال قاب عکس و یاد بود ها رفتیم و بعد از خرید اومدیم خونه...
25 بهمن 1390

هشت ماهگی آروین به روایت تصویر

بهونه قشنگ زندگیم ٨ ماهه شدی به خوبی می شینی و از در و دیوار بالا میری ناز من سینه خیز میری چهار دست و پا میری گل پسرم دندون درآوردی صداهای جالب در میاری و با حروف مختلف حرف می زنی مثل دددد یا عمه یا بب بب (با فتحه ) ((گاهی هم چشم غره های ناز تحویلمون میدی )) از همه چیز میگیری و وایمیستی عسلم ،زندگیم ،عمرم،نفسم و معنای زندگیم هشت ماه است که به برکت وجود تو من مادرم   مامان فدای چشمهای نازت بره ...
20 بهمن 1390
1